۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

خوب ترین حادثه

با همه بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه توفانی ام

دلخوش گرمای کسی

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه یک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

ها ... نکشانی به پشیمانی ام

پر پرواز

تا وا کنم از طاقت دل، حوصله ها را

وقت است که یک یک بشمارم گله ها را

امشب پر پرواز به فریاد گشودم

تا جغد نگیرد نفس چلچله ها را

این گوش من و گوشه عشاق دل من

ترسم که زغن، ساز کند ولوله ها را

با آن که گلو را به جوابی نشکفتی

هی بر سرت آوار کنم مسئله ها را

دیوار به دیوار نگاهم ننشستی

شاید که به تصویر کشی فاصله ها را

انسان نخستین زبانم ز سخن ماند

باید که به لالی بسپارم بله ها را

مشنو ای دوست

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موئیت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهند کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده ست تو را بر منش انکاری هست
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
جان و سر را نتوان گفت که: مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه من مستم، در دور تو هشیاری هست؟!
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

فرشته نجات!

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.

مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

اگه دلت خواست...

اگه دلت خواست ، خورشيدم باش

اگه دلت خواست ، مهتابم شو


شبا که خوابی آروم آروم

اگه دلت خواست ، بی تابم شو

اگه دلـــت خواست ، آوازم باش

اگه دلــــت خواست ، آهنگــم کــن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست ، دلتنگم کن

تو کـه نباشی دلـگیرم ، خـاموش و تـنـهـام

تو که نباشی می میرم ، از دست دنـیـا

تو که نباشی دلـتنگم ، آه از بـی کـسی تنهایی

تو که نباشی وای از من ، با شب گریه ها

اگه دلت خواست داغم کن با هرم لبهات

اگه دلت خواست خوابم کن با فکر فردا

تو که نباشی تاریکم تنهای تنها ، بی رویا

تو که نـبـاشی می سوزم با یـادت ایـنـجا

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

اگر عشق نبود....

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگدلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

عشق پوشالي

خداحافظ اي، خونه خالي من
خداحافظ اي، عشق پوشالي من
خداحافظ اي، گرد و خاك نشسته
خداحافظ اي، شيشه هاي شكسته
خداحافظ اي، خاطرات پر از درد
خداحافظ اي، لحظه هاي غم وسرد
خداحافظ اي، عمر بي خود گذشته
خدا حافظ اي، نامه هاي نوشته

براي يه بارم شده روزگارم
بياو و براي اين دلم بد نيارو
بياوو شكست من و خط بزن
براي يه بارم بشو مال من